الشيخ الصدوق ( مترجم : مسترحمي )

26

علل الشرايع ( فارسي )

مولايش مىنشست و هيچ گاه بدون اذن آن حضرت بر حضرتش وارد نميگرديد . 3 - حديث كردند ما را . . . از حضرت صادق عليه السّلام كه در جنگ احد وقتى كه مسلمانان ( در اثر غفلت محافظان قله كوه احد و شنيدن صداى شيطان و مشركين كه ميگفتند پيغمبر كشته شد وحشت كردند و هراسان شدند و ) رو بهزيمت نهادند و فرار كردند و رسول خدا صلى الله عليه و آله را تنها گذاردند ، امير المؤمنين عليه السّلام و ابو دجانه ( سماك بن اوس بن خرشه از بزرگان صحابه و شجاعان نامى و از قبيله خزرج است ) خدمت آن حضرت باقى ماندند رسول خدا صلى الله عليه و آله به ابو دجانه فرمود : آيا مىبينى قوم خود را ( كه فرار كردند ) عرض كرد : مىبينم ، آن حضرت فرمود : تو نيز برو و به آنها ملحق شو ، عرضكرد من اين چنين بيعت نكرده بودم كه اكنون فرار كنم ، اگر ايشان فرار كردند من خواهم ماند تا گاهى كك در ركاب شما شهيد شوم آن حضرت فرمود : بيعت خود را از تو برداشتم اگر بخواهى بقوم و قبيلهء خود ملحق شوى ، عرضكرد به خدا قسم من نميروم كه مردم گرداگرد يك ديگر جمع شوند و حكايت كنند كه من شما را تنها گذاشته‌ام و فرار كرده‌ام ، آن حضرت دعاى خير در حقش فرمود . و حضرت امير المؤمنين عليه السّلام پيش روى آن حضرت جنگ ميكرد و از هر طرف كه دشمن به قصد رسول خدا مىآمد دفع و طرد مينمود تا اينكه تعداد زيادى از مشركان كشته و مجروح شدند و ( آنقدر كارزار شدت يافت كه ) شمشير امير المؤمنين عليه السّلام شكسته شد . خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و گفت : يا رسول الله مرد با شمشير ميجنگد و شمشير من شكسته شده ، رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلَّم ذو الفقار ( شمشير دودم ) را به او داد و على مشغول جنگ گرديد و پيوسته مشركان را از حضرت رسول دفع مينمود ، كه شنيدند منادى از آسمان ندا كرد : * ( لا سيف إلا ذو الفقار و لا فتى إلا على ) * ، جبرئيل نازل گرديد و بپيغمبر عرضكرد : يا رسول الله اين مواسات و جوانمردى و برادريست كه على آشكار مىكند ، آن حضرت فرمود : آرى على از منست و من از على ، جبرئيل گفت : انا منكما ، من نيز از شما دو نفرم چنين گويد مصنف اين كتاب ( شيخ صدوق ره ) اينكه جبرئيل گفت :